✍ سید حسن رستم پور
پیراهنِ سادهاش بویِ نانِ گرمِ سفرهیِ پدرش، «مشهدی درویش» را میداد. او پشت تخته میایستاد و چنان با اعداد بازی میکرد که انگار با آنها حرف میزند.
آن روزها هیچکس نمیدانست این پسر که پیچیدهترین مسائل را مثل آبِ خوردن حل میکند، روزی قرار است به یکی از ستونهایِ دانشبنیانِ ایران تبدیل شود.
سالها گذشت. افشار در قلبِ تهران، میانِ هیاهویِ خیابانها و دانشکدهها گم شد. ۲۴ سال گذشت، اما او هنوز همان افشارِ ایوان بود؛ سادهزیست، شوخطبع و بیادعا.
حتی صمیمیترین دوستِ دورانِ دانشگاهش هم نمیدانست او چه جایگاهی دارد. وقتی از او میپرسیدند: «افشار، در تهران چه میکنی؟» با لبخندی که عمقش پیدا نبود، میگفت: «من فقط یک کارگر سادهام؛ نانی در میآورم و میگذرانم.»
اما آن «کارگرِ ساده»، شبها روی مقالاتی کار میکرد که در مجامعِ علمیِ جهان میدرخشید.
او مغزِ متفکری بود که دشمن سایهاش را هم با تیر میزد، اما خودش حتی اجازه نداد خانوادهاش بفهمند که او چقدر بزرگ است. او به برادرانش میگفت: «وقت را به حاشیه نگذرانید؛ زبان بخوانید، علم بیاموزید، ما باید ایران را بسازیم.»
رمضانِ آخر رسید. افشار به ایلام برگشته بود؛ به آغوشِ خانوادهای که تمامِ داراییاش بودند. آخرین شب، روی لبهی حوضِ خانهی پدری، با برادرش «قباد» از آینده میگفت.
– «قباد، بیا زمین بگیریم.
میخواهم برایتان خانهای بسازم که لایقِ زحمتهایِ مادر باشد. میخواهم رایانِ کوچکم در خانهی خودمان بزرگ شود…»
او که سالها برای ایران، خانههایِ امنِ علمی ساخته بود، حالا رؤیایِ یک سقفِ کوچک برایِ عزیزانش را داشت.
ساعت چهار و پنجاه دقیقهی صبح بود؛ ده دقیقه مانده به پنج. سپیدهی رمضان داشت کمکم از پشتِ کوههایِ سرکشِ ایلام سرک میکشید.
قباد در خواب بود که ناگهان با فریادی از عمقِ جانش پرید. فریادی که دستِ خودش نبود؛ گویی روحش پیش از چشمهایش، خبرِ فاجعه را شنیده بود. لحظاتی بعد، صدایِ مهیبِ انفجار، زمین را لرزاند.

دشمنِ بزدل که جرأتِ رویارویی با نبوغِ افشار را نداشت، خانهی آنها را هدف گرفت.
دود که فرونشست، نه خانهای مانده بود و نه رؤیایی. افشار، به همراهِ رایانِ چهار ماهه و دیگر اعضایِ خانواده، در همان ماهِ رمضانی که آمده بود، پر کشید.
وقتی پیکرِ بیادعایِ او را رویِ دستهایِ مردمِ ایلام میبردند، تازه پردهها کنار رفت.
همکارانش از تهران آمدند و با گریه میگفتند: «شما نمیدانید چه کسی زیرِ این خاک میرود؛ او جانشین نداشت!»
تازه آن روز دوستِ قدیمیاش فهمید که آن رفیقِ سادهپوش، چه شکوهی را در سینه پنهان کرده بود.
افشار خسروی، خانهاش را ساخت؛ اما نه در زمینِ ایوان. او خانهای ساخت در قلبِ تاریخِ ایران که سقفش از ستارهها هم بالاتر است.
حالا هر سال در سحرهایِ رمضان، باد از میانِ کوههایِ ایوان میگذرد و نامِ «افشار» را زمزمه میکند؛ نابغهای که در سکوت جنگید، در سکوت زیست و مظلومانه عروج کرد تا ثابت کند: «نور را نمیتوان زیرِ آوار دفن کرد.»


















Wednesday, 27 May , 2026