از شهدا بارها سخن گفته ایم و هر چقدر هم بگوییم هیچ گاه حق مطلب را در برابر ایثار و گذشت آنها ادا نکرده ایم، اما همسران شهدا و عظمت صبر و استقامتی که آنها از خود نشان دادند کم از بزرگی کار شهدا ندارد، همسرانی که در اوج جوانی با بچه هایی جا ماندند و تمام عمر خود را به تنهایی وقف زندگی و بزرگ کردن بچه ها گذراندند

روایت پیش رو به زندگی پر فراز و نشیب خانم « زهرا دوستی» همسر شهید والامقام «الهیار میرزابیگی» می پردازد

بنده در ۶ ماهگی پدرم را از دست دادم، ما سه فرزند بودیم که بعد از چند سال مادرم ازدواج مجدد کرد که متاسفانه به خاطر ناسازگاری در ازدواج دومش از هم جدا شدند،
زمان خواستگاری شهید میرزابیگی، من ۱۵ سال سن داشتم، همسرم در سال ۵۹ به صورت داوطلبانه به جبهه رفت و در اردیبهشت ۶۲ عقد و یکماه بعد نیز عروسی کردیم،

همسرم شب عملیات والفجر ۵ به همراه برادرم بود، شب عملیات بعد از غسل شهادت به برادرم گفته بودمن وظیفه ام است و باید بروم و احساس می کنم در این عملیات شهید می شوم، تو برگرد که حداقل هردو شهید نشویم و بعد تمام وسایلش را به برادرم داده بود و گفته بود خودم میدانم شهید می شوم و به برادرم وصیت کرده بود که چشم های پدرش را به جای او ببوسد و کلی هم در مورد من به برادرم سفارش کرده بود،
شب که برادرم برگشت تمام وسایلش را آورد، حتی خمیردندان و مسواکش را هم آورده بود که البته خودم هم یک ترسی در وجودم افتاد که چرا وسایلش را فرستاده و خیلی نگران شدم
صبح بعد از عملیات که از خواب بیدار شدم خواستم با پدرشوهرم صبحانه بخوریم که خواهرم که زن دایی همسرم هم بود به خانه ما آمد و بر سر و صورت خود می زد و گفت که فلانی شهید شده،
آن موقع ما در روستا بودیم و من هم کم سن و سال و باردار بودم و وسیله ای در دسترس نبود، خانواده شهید برای تشییع آمدند اما من جا ماندم و مردم روستا تا شب در خانه پیشم ماندند، برای تشییع همسرم نرفتم و او را ندیدم و این داغ بزرگی است که تا امروز بر دلم مانده است، در اثر شوکی هم که بهم وارد شد اصلاً متوجه نشدم که بقیه کجا رفته اند
همسرم را در مزار شهدای صالح آباد به خاک سپردند، وقتی همسرم به شهادت رسید من در ماه پنجم بارداری بودم، همسرم در ۲۷ بهمن ۶۲ شهید شد و چهار ماه بعد پسرم در اول تیر سال ۶۳ به دنیا آمدو تا چهار سال بعد از شهادت، با خانواده همسرم زندگی می کردم که تصمیم گرفتم به شهر بیایم، سه سال در ایلام مستاجر بودم و بعد از این سه سال بنیاد شهید یک خانه سازمانی به ما داد و بعد از آن به کلاس قرآن رفتم، همیشه دوست داشتم قرآن خواندن یاد بگیرم تا برای همسر شهیدم قرآن بخوانم، تا دوم راهنمایی درسم را ادامه دادم و چندین بار در نیز در مسابقات قرآن شرکت کردم و مقام آوردم، در این مدت با همسران شهدا آشنا شدم و حال و هوایم هم بهتر شد

وقتی پسرم ۱۷ ساله شد برایش نامزدی کردم و همزمان با قبولی در دانشگاه عروسی کرد و چون در شهرستان نور و در رشته حقوق قبول شد به شهرستان نور نقل مکان کردیم و به مدت چهار سال در آنجا بودیم و در حال حاضر پسرم در استانداری شاغل است

وی همچنین خاطره ای از شهید نقل می کند که وقتی یکی از همرزمان شهید میرزابیگی شهید می شود، ایشان جسدش را به ایلام می آورد و خون آن شهید روی لباس‌هایش بود که گفته بود من هم زمانی شهید می شوم و خون لباسهای من لباس رزمنده دیگری را خونی می کند
همسر شهید میرزابیگی ادامه می دهد: در هفت ماهی که با هم زندگی می کردیم ۲۰ تا ۲۵ روز در جبهه بود و یک هفته به خانه می آمد و آن موقع هم می گفت : می دانم شهید می شوم ولی نگران تو هستم و دین تو به گردنم هست

وی همچنین به حضور نوه اش در زندگی اشاره و می گوید که ” امیرعلی ” هدیه امام حسین علیه السلام است چرا که پسرم تا یازده سال پس از ازدواجش بچه دار نشد و به کربلا می رود و به امام حسین متوسل می شود و بعد از مدت کوتاهی بچه دار می شود

خانم دوستی در پایان می گوید: پشیمان نیستم به هر حال هر کسی تقدیر و سرنوشتی دارد و خواست خداوند این بوده است، توکل من به خداست، از بچگی سختی زیادی کشیدم و در طول این سال‌ها فشار زیادی را تحمل کردم، در اثر کارهای سنگین در ۲۷ سالگی جراحی دیسک کمر انجام دادم، سختی زیاد دیدیم و همین سختی ها مرا ساخت، اما از زندگیم راضی هستم

خانم دوستی بیان داشت: شهید میرزابیگی احترام ویژه و خاصی برای پدر و مادرش قائل بود و حتی در وصیتش خواسته بود که چشمان پدرش را به جای او ببوسند، همسرم با اینکه سواد زیادی نداشت و سواد قرآنی داشت اما اهل خواندن دعای کمیل و توسل و نماز اول وقت بود

وی در پایان با تاکید بر اینکه جوانان باید از سیره شهدا در زندگی الگو بگیرند گفت: امروز متاسفانه به خاطر فضای مجازی و وجود ماهواره برخی از جوانان در پوشش و نوع رفتارشان با بزرگترها کوتاهی می کنند که نباید این اتفاقات بیفتد چرا که شهدا سینه خود را سپر دفاع از کشور کردند و بعضی از خانواده ها هنوز هم چشم به راه خبری از شهدایشان هستند که همه اینها به خاطر امنیت و عزت مردمان این سرزمین بود، حیف است که خونشان پایمال شود، آنها بی هدف نرفتند، در این مسیر هدف داشتند
“امیرعلی” نوه شش ساله و دوست داشتنی شهید میرزابیگی هم با حس و حال معصومانه و کودکانه اش به پدر بزرگش افتخار می کرد و خود را پیرو شهید سلیمانی می دانست و می گفت مدافع حرم خواهد شد و روزی انتقام خون پدر بزرگ و شهید حاج قاسم سلیمانی را خواهم گرفت

  • منبع خبر : طلیعه زاگرس