هنوز شهر مهران در مقابل بعثی ها مقاومت می کرد، اما نفس هایش به شماره افتاده بود. هر لحظه برخورد تیر و ترکش بر قامت این فرزند غیور مرزنشین ایلام در غرب ایران جسمش را می آزرد. اما مردمی که مثل خون در رگ خیابان های شهر در حرکت بودند نمی گذاشتند تا نفسش بریده شود. با فریادهای الله اکبر خود امید را به جسم زخمی و خسته مهران باز می گرداندند.
انفجار از پی انفجار در گوش مردم شهر و زنان و بچه ها زوزه می کشید. خیلی ها برای در امان ماندن زنان و کودکان تصمیم به خارج کردن آنها از شهر گرفتند. برخی از مردها در شهر می ماندند تا هم مهران سقوط نکند و هم مردم غیرنظامی مجال دور شدن از شهر پیدا کنند. افتادن زنان و دختران به دست بعثی ها برای هیچ مرد ایلامی خوشایند نبود.
بالاخره تصمیم گرفته شد، خانواده محمدزاده هم جزو خانواده هایی بودند که مجاب به خارج شدن از شهر شدند. پدر خانواده در شرکت آب منطقه بود راضی به رفتن نبود. می گفت نمی تواند از مسوولیتی که بر عهده دارد شانه خالی کند، به ویژه آنکه دشمن اول سراغ منابع آب می رود. اما گوش مدافعان شهر با این حرف ها پر نمی شد، دستور همان بود که داده بودند.
خانواده محمدزاده اندک وسایل خود را برای خروج از شهر را مهیا کردند. هر کس مهمترین و عزیزترین چیزش را برداشت.
شوکت ۱۷ ساله چادر نمازش را که از مشهد گرفته بود لای وسایلش گذاشت. حال مادربزرگ خوب نبود. امیدی به ادامه نفس هایش نمی رفت ممکن بود در این هجرت اجباری از قافله خانواده خانه به دوش خود باز بماند. پدر مادربزرگ را به دوش گرفت و همگی از در خانه بیرون زدند.
چشم شوکت به تیشه گوشه حیاط افتاد بی اختیار به سمت آن رفت، حال مادربزرگ به قدری بد بود که ممکن بود در نیمه راه به آن نیاز داشته باشند. مرگ بر سر مهران و مهرانی ها بدجور سایه انداخته بود. هر بار که انفجاری در شهر یا کوه های اطراف رخ می داد ممکن بود قامت یکی از سروقامتان مهران بر زمین بیفتد.
بهترین جا برای اسکان خانواده محمدزاده به همراه دیگر مردم حوالی پل کنجانچم بود. همه باید شهر را ترک می کردند در مسیرمدرسه ای بود که چند دقیقه ای استراحت کردند ناگهان شوکت چشمش به تصویر روی دیوار افتاد که عکس امام را کنده و عکس صدام را به جایش زده بودند. شوکت از فرصت استفاده کرد و با کندن عکس صدام تصویر امام را به جای اولش برگرداند. چند نفری اعتراض کردند، چرا این کار را کردی؟ می دانی اگر عراقی ها بفهمند چکارمان می کنند؟ اما پاسخ شوکت این بود: من هیچ ترسی ندارم، دوست دارم در راه امام شهید بشوم.
بالاخره مردم خود را به پل رساندند، تا فردا عصر آنجا ماندند تا شب شود. مقصد صالح آباد بود تا با استفاده از تاریکی شب به سمت آن به همراه حدود ۱۵۰ نفر دیگر راهی شوند. ساعات آخر عصر بود که ناگهان کوه لرزید. بمبی به کوه اصابت کرده بود. خواهر شوکت خود را به بالای بلندی رساند تا اگر ماشینی دید آن را برای خانواده بگیرد اما ناگهان پاهایش گرم شد، سست شد و به زمین افتاد و صدای مهیب انفجار در کوه طنین انداز شد.
فریاد و جیغ مردم در کوه پیچید. هر کسی به سمتی می دوید. پدر خود را به بالای سرش رساند. پاهایش غرق خون بود، با روسری سرش پاهایش را بست. همهمه مردم و ترس آنها همه چیز را به هم ریخته بود. پدر پرسید همه خوبند؟ پس شوکت کجاست؟ آن یکی خواهر گفت: شوکت آنجا خوابیده است. وقتی بالای سرش رسیدند صورتش غرق خون بود. ترکش به شقیقه اش خورده بود. شوکت دیگر نبود؛ او شهید شده بود.
گرد ماتم بر سر و روی خانواده محمدزاده نشست. مادر بی قراری می کرد. خواهرها یکی زخمی و دیگری شیون کنان در بالین شوکت عزادار شده بودند.
غروب خورشید و فرو رفتن کوه و دشت در تاریکی و تنهایی هر سه دست به دست هم داده بودند تا شهادت غریبانه شوکت سنگینی این عزا را بر دوش خانواده بیشتر کند. اهالی مجبور به رفتن بودند اما آنها باید می ماندند و پیکر شوکت را به خاک می سپردند. وسیله ای برای انتقال پیکرش نداشتند. این سرعت خانواده را کم می کرد و ممکن بود همه از بین بروند. چاره ای جز به خاک سپردن وی در همان مکان نداشتند.
دستان پدر آن قدر می لرزید که نمی دانست از کجا شروع کند. اهالی کندن قبر و اعمال دفن میت را به او یاد دادند و راهی شدند. حالا پدری دل شکسته مانده بود و پیکر دختری که چیزی به عروس شدنش نمانده بود و تیشه ای که اسباب تقدیر شده بود. این تیشه را شوکت با خودش از خانه آورده بود و حالا همین تیشه باید مزار محقر و غریبش را آماده می کرد.
کار کندن قبر تا نزدیکی های اذان صبح طول کشید. کفنش همان چادر نمازی شد که از مشهد خریده بود، چادر سیاه خونی اش را هم را توی قبر بر روی پیکرش کشیدند. خانواده محمدزاده در سیاهی و سکوت مرگبار شب با شوکت خداحافظی کردند و او را به خدای مهران سپردند.
اینها روایت خانواده محمدزاده از روزهای پایانی زندگی شهیده شوکت محمدزاده در سال ۱۳۵۹ است. مادرش تمام این خاطرات تلخ را در حالیکه به اعصای خود تکیه داده برایمان نقل می کند.
فرشته خواهر شهیده شوکت محمدزاده حالا پس از آن اصابت ترکش به پاهایش ۳۰ درصد جانبازی دارد.
سال ۱۳۶۱ پیکر شهیده شوکت محمدزاده از محل اولیه اش به مهران انتقال داده شد و در جوار امامزاده سید حسن به خاک سپرده شد، روز نبش قبر پیکرش مثل همان شبی که به خاک سپرده شده بود سالم مانده بود. چون آن شب غریب ما اورا بصورت امانت به خاک سپردیم
خواهر جانباز شهیده که آن روزها ۱۱ سال داشت گفت: آن روز به مهران و مدرسه ای اگر اشتباه نکنم به اسم کوروش برگشتیم. سربازها هوای همه خانواده مان را داشتند. مرا به خاطر پاهای زخمی ام به بیمارستان رساندند و هر آنچه از خورد و خوراک داشتند با ما تقسیم کردند. مردم مقاومت شجاعانه ای در برابر بعثی ها داشتند.
حالا تنها دلخوشی مادر شهیده گلیم و جانمازی است که از او به یادگار مانده و خاطره آن شب شوم که او و شوهرش در تنهایی و غریبی با دستان خالی مجبور به کندن قبر برای دختر خود شدند.
آقای حسن زاده رییس بنیاد شهید و امورایثارگران مهران در طول مسیری که برای تهیه این گزارش رهسپار بودیم گفت: خاطرات افرادی از این دست که تعدادشان نیز کم نیست باید از رسانه ها انعکاس یابد. باید کسانی آستین ها را بالا بزنند و برای ثبت و ضبط این خاطرات اقدام کنند.
حالا به این می اندیشم که چند نفر از پدران و مادران این سرزمین در آن دوران پرفراز و نشیب با دستان خود برای فرزندانشان قبر کنده اند و آنها را شبانه به خاک سپرده اند. آیا آیندگان سرزمینمان ایران نسبت به این خانواده ها و این شهدا ادای احترام خواهند کرد یا تنها این بزرگداشت ها معطوف به شهدای شناخته شده دفاع مقدس خواهد بود؟!
- نویسنده : فرشته سنجیده
- منبع خبر : طلیعه زاگرس


















Friday, 13 February , 2026