دیروز میهمان بزرگمردی از قبیله ی صبر و استقامت بودیم که سالها در زندانهای مخوف رژیم بعث عراق، سخت ترین شکنجه های روحی را به جان خرید… اما امروز او و همرزمانش برای بسیاری از ما همچنان گمنام مانده اند.
مصاحبه با آزادگان همیشه سختی خود را به همراه دارد، یادآوری شکنجه های جسمی و روحی که بر این عزیزان گذشته ، برایشان بسیار دردناک است.
شکنجه دادن همرزمانشان در مقابل چشمان آنها، چیزی نیست که به این راحتی از ذهنشان پاک شود.
محمود منصوری، آزاده و جانباز سرافرازی، با خاطرات ناب و فراموش نشدنی از زمان اسارتش.
کسی که همه ی مسئولینی که با او دیدار کرده اند، از ایشان به عنوان گنجینه ی باارزشی از دفاع مقدس و اسارت نام برده اند.
خاطرات ایشان در کتابی با عنوان “نامه رسان” منتشر شده است که حاوی خاطرات با ارزش آقای منصوری از سالهای ایثار و اسارت است.
آقای منصوری در حین مصاحبه، که بارها با یادآوری روزهای تلخ اسارت همراه با بغض و گریه بود، گفت: انتظار ما این بود که بعد از بازگشت از اسارت به سراغ ما بیایند نه الان با گذشت سالها، چون الان خیلی از همرزمان ما به علت کهولت سن خاطرات آن سالها را فراموش کرده اند و یا یادآوری آنها برایشان بسیار ناراحت کننده است.
آقای منصوری با لحنی گلایه آمیز نسبت به مسئولین گفت: انتظار ما از مسئولین این است که هرگاه تذکری به آنها داده می شود، شرایط ما و مشکلاتمان را درک کنند.
🔷در عملیاتهای والفجر ۳ و ۱۰ که منجر به اسارتم شد، در لباس نامه رسان جبهه، حضور داشتم.
در دوران دفاع مقدس به عنوان بسیج اداری، ضمن شرکت در تمام طرحهای لبیک و حضور در عملیاتهای والفجر ۳ و ۱۰ که منجر به اسارتم شد در لباس نامه رسان جبهه، برای خدمت به رزمندگان و دفاع از آب و خاکمان در جبهه از دهلران تا سومار حاضر شدم.
روز عملیات والفجر ۱۰، صبح زود به همراه همرزمانم برای شرکت در عملیات که از سه جهت، به همراه نیروهای خودی در ارتفاعات شاخ شمیران در حال پیشروی بودیم، راهی شدم، که در این حین به سنگر نیروهای عراقی برخوردم و از ناحیه پای راستم هدف گلوله دشمن قرار گرفتم و زمین گیر شدم با التماس از همرزمانم خواستم که مرا رها کرده، مبادا از سرعت پیشروی گروه کاسته شود، که نیروهای خودی تکبیر گویان موفق به تسخیر مقر گروهان عراقی شدند. تا آن لحظه تصور میکردیم پیروز عملیات شدیم، اما متاسفانه عملیات والفجر ۱۰ که در آن حضور داشتم از دو جناح دیگر لو رفته بود و به سرانجام نرسید و ما به محاصره دشمن افتادیم.
🔷️بعداز جراحت به مدت چهار شبانه روز بین درختان بلوط افتاده بودم.
از شدت جراحت توان رسیدن به سایر همرزمانم را نداشتم و از آنها جاماندم، بخاطر دارم که چهار شبانه روز به همان حال پشت تخته سنگی بین درختان بلوط افتاده بودم، اسفندماه بود و این وقت از سال شدت بارندگی در ارتفاعات زیاد، و من هم بدون آب و غذا و لباس گرم بودم. از شدت تشنگی متوسل شده بودم به قطرات باران که از گوشه تخته سنگ بر دریچه قمقمه آبم چکه می کرد.
🔷️شب چهارم بود که به محاصره ی دشمن درآمدم و اسیر شدم.
گاه گذر زمان را فراموش میکردم و بارها از هوش میرفتم تا اینکه شب چهارم از صدای ناله و هذیان شبانه در حالی که تصور نمیکردم دشمن در فاصله ۱۰۰ متری ام باشد، متوجه حضورم شده بودند و نزدیکیهای صبح به محاصره دشمن افتادم.
در حالی که خون زیادی از دست داده بودم و لرز و سرما همه ی وجودم را فرا گرفته بود، مورد بازجویی فرمانده عراقی قرار گرفتم.
از تسلطم بر زبان عربی سوال شد که در پاسخ از سالهای جوانی و حضورم در عراق برای کار و تجارت سخن گفتم، متقاعد شدند و به وسیله احشام مرا به ارتفاعات شاخ شمیران منتقل کردند. چقدر لحظات به سختی گذشت از شدت درد و ضعف قوای بدنی در طول راه بارها از آنها خواستم که مرا با ضرب گلوله به شهادت برسانند.
🔷️علت انتقال من با آن شرایط سخت، دریافت جایزه به ازای هر اسیر بود.
بعدها متوجه شدم بخاطر جایزه نقدی که سربازان بعثی در ازای تحویل هر اسیر جنگی دریافت میکردند سعی در انتقالم با آن شرایط سخت را داشتند چراکه در اواخر جنگ، صدام متوجه ازدیاد اسرای عراقی در بند نیروهای ما شده بود و برای مبادله ی به دفعات سربازان، که ایران پیشنهاد داده بود، نیازمند سربازان اسیر ایرانی بود.
پس از گذر از ارتفاعات صعب العبور شاخ شمیران به مقر تیپ فرماندهی عراقی ها رسیدیم، آنجا میدان بزرگی داشت که اطرافش شن ریزی شده بود و به جاده ای منتهی میشد که در آن سنگر فرمانده و سرهنگ عراقی وجود داشت، اینجا نیز مورد بازجویی قرار گرفتم بخاطر تسلطم به زبان عربی از من سوال شد که آیا جز لشکر بدر هستم؟ لشکری که متشکل از نیروهای اسیر عراقی بود که بعد از اسارت علیه صدام به نیروهای ایرانی پیوسته و به یاری ما میپرداختند.
🔷️مرا با همان پای شکسته که استخوانش هم از گوشت بیرون زده بود، زیر آفتاب سوزان برای ساعتها رها کردند.
سوالی که به پاسخ آن مُصر بودند علت حضور قایق های رها شده در دریاچه پشت سد دربندی خان بود، شب قبل از عملیات والفجر ۱۰ که عملیاتی آبی خاکی بود، قایق هایی که برای عملیات نیاز بود خوب مهار نشده و بر اثر شدت بارندگی و طوفان حاصل از آن، در طول دریاچه رها شده بودند. نیروهای بعثی هم با مشاهده این قایق ها متوجه حضور نیروهای ما و طراحی و شکل گیری عملیات شده بودند. آن زمان من از وجود این قایق ها بی خبر بودم و از وقوع این حوادث که منجر به شکست عملیات شده بود اطلاعی نداشتم. بدین ترتیب متقاعد شدند و بعد از اتمام بازجویی مرا با همان پای مجروح که حالا استخوانش از گوشتم بیرون زده بود زیر آفتاب سوزان تشنه در میدان بزرگ برای ساعتها رها کردند. به سختی نفس میکشیدم، مرا سوار بر جیپی نظامی کرده به سمت دربندی خان به راه افتادیم.
در طول مسیر مرا به دفعات به همرزمانشان نشان داده و با غرور تکرار میکردند که اسیر اسیر، ناخودآگاه در آن لحظات یاد بسیجیها ی ۱۴ ساله ای افتادم که در عملیات فتح المبین و طریق القدس به تنهایی موفق به اسارت صدها سرباز عراقی شده و بدون منیت و غرور آنها را تحویل داده بودند.
حین تحویل به واحدهای پشت جبهه دربندی خان، نظاره گر آشفتگی و بی نظمی دور از تصور نیروهای عراقی شدم، آنجا بود که فهمیدم طی عملیات والفجر ۱۰ که در آن حضور داشتم همرزمانم
موفق به تصرف جبهه های مهم از جمله خرمال و پیشروی زیادی در نواحی دربندی خان که از نظر نظامی منطقه ای مهم و استراتژیک بود شده اند.
آنجا تعدادمان به ۶ نفر رسید، یادم می آید شبی را در سرمایی استخوان سوز مجبور به گذراندن در طویله کردند. صبح روز پنجم بود بدون هیچ آب و یا غذایی بوسیله یک ماشین وانت از دربندی خان به پادگانی در سلیمانیه که در قالب آسایشگاهی برای استراحت نیروهای بعثی و محلی برای استراق سمع رادیویی ایران بود منتقل کردند. دوشبانه روز در آن پادگان بازجویی شدم که به یقین برسند جز لشکر بدر نیستم، به سختی متقاعدشان کردم که عراقی و از لشکر بدر نیستم.
🔷️ با انتقال به پادگان الرشید بغداد، بازجویی ها شدیدتر و شکنجه های روحی و جسمی نیز شروع شد.
از آنجا به پادگان الرشید در بغداد منتقل شدیم، بازجویی های شدیدتری همراه با شکنجه روحی و جسمی شروع شد و همزمان برای هر اسیر یک پرونده تشکیل داده شد.
هفتمین روز از اسارتم می گذشت که بعد از شکنجه و بازجویی مارا به اتاقی تاریک و متعفن در پادگان الرشید منتقل کردند، بعد از گذشت این مدت برای اولین بار یک سینی غذا که در تاریکی متوجه محتویاتش نشدیم برای ما آوردند، دستهایمان آغشته به خون و خاک آلود بود، با اکراه برای زنده ماندن مشغول به خوردن اندک غذایی که آورده بودند شدیم.
صبح روز هشتم مجروحین با حال وخیم را، به بیمارستان ارتش الرشید در قسمت اسرا منتقل کردند.
🔷️ شقاوت و ددمنشی نیروهای بعثی
نسبت به پاسداران از همه بیشتر بود.
شقاوت و دد منشی نیروهای بعثی در برخورد با نیروهای سپاهی و روحانیت و رزمندگانی که سپاهی بودند و احیانا خود را بسیجی یا فردی غیر نظامی معرفی میکردند و بعدها متوجه پاسدار بودنشان میشدند خیلی بیشتر بود، فی المثل خاطره ای که از زبان اسرای اردوگاه شنیده بودم شکنجه منجر به شهادت جوان کم سن و سال اصفهانی به نام شهید محمد رضایی است که با وجود سن پایین جز بچه های اطلاعات عملیات بود و بخاطر بی احتیاطی در جمعی از اسرا شروع به معرفی خود در عملیاتهای جبهه نمود که پس از اطلاع نیروهای عراقی بدترین نوع شکنجه را در حق ایشان بکار بردند، بدین طریق که ایشان را برای لحظاتی طولانی زیر دوش آب جوش گرفته و بعد با تنی عریان از شیشه خرده ها عبور دادند آنقدر این شکنجه ادامه داشت که بعد از گذشت ۳ ساعت ایشان به شهادت رسیدند.
🔷️مظلومیت پاسداران انقلاب اسلامی از زمان جنگ تا به امروز ادامه دارد./ اسم پاسدارها لرزه براندام بعثی ها می انداخت.
در بیشتر عملیاتهای انجام گرفته نیروهای پاسدار و سپاهی نقش داشتند و همواره وفاداری، جهادگری و رزمندگی آنها لرزه براندام نیروهای بعثی میانداخت، به اینجای صحبتهایش که رسید اشک از چشمانش جاری شد و ادامه داد که الان هم پاسداران انقلاب اسلامی مظلوم هستند، مگرنه اینکه قصد داشتند آنها را خلع سلاح کنند و به بهانه مذاکره و تفاهم عنوان میشد به توپ و تانک و موشک نیاز نداریم.
مظلومیت آنها از زمان جنگ تاکنون ادامه دارد.
🔷️کم لطفی برخی رسانه ها در نشر خاطرات و مستندات، اجحاف به جوانان این دوره می باشد.
با وجود آمادگی آزادگان سرافراز برای بیان خاطرات دوران اساراتشان مسئولین و متولیان امر، با آنها همراهی ندارند و بعضا افرادی بصورت خودجوش اقدام به جمع آوری خاطرات تعداد محدودی از این اسرا در سطح استان نمودند، حتی بنده به شخصه برای نگاشتن خاطراتم سه بار دست به قلم شدم و هر بار بخاطر عدم تجربه و تخصص نتوانستم اصل مطلب را ادا کنم که خوشبختانه با همراهی دامادم و رایزنی ایشان از طریق حوزه هنری تهران و سپس مکاتبه این نهاد با حوزه هنری استان موفق به چاپ کتاب سیصد صفحه ای خاطراتم تحت عنوان” نامه رسان” شدم.
رسانه در قبال این عزیزان وظیفه خطیری دارد که کم لطفی آنها در نشر این روایات و مستندات، اجحاف به جوانان این دوره میباشد. هنوزم معتقدم دیر نشده و میشود برای ثبت خاطرات این گنجینه ها دست به قلم برد.
🔷️احقاق حق جامعه ی ایثارگران در حوزه ی اشتغال طبق ماده ی ۲۱ مصوب مجلس، ممکن نشده است.
در باب مشکلات بیکاری جامعه ایثارگران استان سخن بسیار است، طبق ماده ۲۱ قانون مصوب مجلس و ابلاغ آن به ادارات توسط دستور رئیس جمهور وقت، مسئولین مکلفند یکی از فرزندان ایثارگرانی که شاغل در ادارات استان بودند جذب و بکارگیری کنند اما متأسفانه احقاق این حق قانونی توسط هیچکدام از مدیران کل ادارات ممکن و میسر نمیشود.
حتی شاهد این هستیم که در برخی ادارات استان، فردی به عنوان نماینده ایثارگران که اکثرا فرزند شهید میباشند مشغول به کار بوده ولی جای تاسف است که هیچگونه اعتراض و ارجاع به بند قانونی در راستای حمایت از جامعه ایثارگران در مقابل بکارگیری نزدیکان و منتسبین مدیران و معرفی شدگان به آنها در ارگانهای اداری از طرف شخص نماینده ایثارگران صورت نمیگیرد، و هیچکدام بخاطر منافع شخصی موی دماغ مدیر خاطی نمی شوند.
🔷️خطاب به استاندار و رئیس بنیاد شهید: تحصیلکرده های بیکار جامعه ی ایثارگران، آمار قابل توجهی به خود اختصاص داده اند.
با وجود حضور شرکتهای نفتی متعددی که در سطح استان مشغول به فعالیت هستند در استخدامی ها، افراد غیر بومی که از استانهای همجوار به استانمان هجوم آورده اند بر اساس زد و بندها و قول و قرارهای مدیران استان بکارگیری شده اند درصورتی که تحصیلکرده های بیکار جامعه ایثارگران آمار قابل توجهی به خود اختصاص داده و بیشتر از سایرین برای تصدی این جایگاهها بر حق هستند.
خانوادههای ایثارگران شامل شهدا، جانبازان، آزادگان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس همواره از این نقض قانون در استان گله مند هستند
آقای استاندار وظیفه وکار شما چیست؟
چرا اجازه می دهید نیروهای غیربومی از سایر استانها در شرکت های نفتی استان ایلام جذب شوند؟
من معتقدم برخی مسئولین به خاطر از دست ندادن جایگاه و میز ریاست خود، حاضر به همکاری با جامعه ایثارگران برای احقاق حقوقشان نیستند
متاسفانه اشتغال تعطیل شده است، اگر هر سال فقط درصد پایینی اشتغال ایجاد می شد، در حال حاضر ما شاهد تلنبار شدن این همه فارغ التحصیل نبودیم.
استان ایلام محکوم به محرومیت است، محرومیت ایلام و اصفهان دو چیز متفاوت از هم است که قابل قیاس نیستند.
فرزندان برخی مقامات الان کجا هستند؟ بروید ببیند اکثرا یا در شرکت های نفتی یا پتروشیمی بکار گرفته شده اند، اینها چه جوری به آنجا رفتند؟
برخی مدیران با هم معامله می کند که شما فلان کس را استخدام کن من هم در عوض جبران میکنم.
- نویسنده : فرشته سنجیده
- منبع خبر : طلیعه زاگرس


















Monday, 27 July , 2026