چطور ممکن است کسی که همسر و چهار فرزند خردسالش را در این جنگ از دست داده است و پیکر پاره پاره ی ، آنها را مشاهده کرده است، بتواند آنها را از یاد ببرد؟
قصه ی این گفتگو قصه ی مردی است که عزیزانش را در بمباران سال ۶۲ یکجا از دست داد و غصه ای عظیم و همیشگی بر او سایه افکند، به طوری که هنوز هم بیشتر شبها به خوابش می آیند، گویا هنوز تمام وجودش در همان روز جا مانده است
از ما وهمه مسولان گلایه ای به حق داشت ، که بعد از این همه سال چه شده است که کسی سراغی از ما گرفته است؟
از دردهایی گفت که تحمل کردنش کار هر کسی نیست، از بچه ی شش ماهه اش گفت که بر روی سینه ی مادر برای همیشه آرام گرفته بود…
و این را هم گفت که امروزیها قدر این امنیت را بدانند، و فراموش نکنند که برای رسیدن به امروز، از چه روزهای سخت و جانکاهی گذشتیم
حاتم فتح الهی چهار فرزند و همسرش را در بمباران ۲۵ بهمن ۶۲ از دست داد
همسر و چهار فرزند خردسالم در بمباران ۲۵ بهمن ماه سال ۶۲ به شهادت رسیدند
آن روز اداره بودم، تازه از ماموریت برگشته بودم طرفهای ساعت ۱۰ صبح بود که صدای مهیب بمباران خانه های مسکونی مردم از سمت چالسرا و اردوگاه آوارگانی که ما نیز آنجا چادر زده بودیم بلند شد، سراسیمه و با پای پیاده بدون ماشین مسافت طولانی اداره تا چادرهای آوارگان را دویده بودم
وقتی به محل حادثه رسیدم، اثری از همسر و فرزندانم نبود، همه چیز در آتش سوخته بود، از هر کس سراغشان را میگرفتم به من چیزی نمی گفتند
آن روز ۴۰ نفر از مردم بی گناه و آواره ی مهران به شهادت رسیدند.
امیدوار بودم که همسر و فرزندانم حداقل مجروح شده باشند، خودم را به بیمارستان رساندم، جنازه های زیادی روی هم افتاده بودند، در بمباران آن روز بیشتر از ۴۰ نفر مردم آواره مهران که پشت کارخانه یخ، اردوگاه زده بودند، شهید شدند
بدنبال عزیزانم لابه لای جنازه ها را جستجو میکردم، اثری از آنها نبود، تا اینکه متوجه شدم تعدادی دیگر از پیکر شهدا را به محوطه ای جداگانه در حیاط بیمارستان منتقل کرده اند، آنجا بود که پیکر بی جان همسر و ۴ فرزند خردسالم را در حالی که کنار هم آرام گرفته بودند پیدا کردم
زینب دختر ۶ ماهه ام، روی سینه مادرش افتاده بود، شاید آن موقع در حال خوردن شیر بوده است
پیکر همسر و فرزندانم چنان متلاشی شده بودند، که با خاک آنها را غسل دادیم
همسرم همیشه می گفت، اگر خدا مارا برای شهادت انتخاب کرد، با هم شهید شویم، مبادا بعد از خودم فرزندانم بی کس و یا مجروح شوند
پیکر سوخته و بی جان همسر و فرزندانم چنان متلاشی شده بودند که با خاک آنها را غسل دادیم و در مزار شهدای صالح آباد به خاک سپردیم
یکبار همسر و فرزندانم از بمباران در امان ماندند، اما تصور نمی کردم در بمبارانی دیگر آنها را از دست بدهم
ساکن مهران بودیم بعد از شروع جنگ و بمباران مهران مجبور به آوارگی شهر ایلام شدیم، اوایل اتاق کوچکی کنار مسجد والی محله ی پاسداران اجاره کرده بودم، که در هجوم هواپیماهای بعثی تخریب و در آن حادثه یکی از فرزندان صاحب خانه به شهادت رسید، آن روز برای زنده ماندن همسر و فرزندانم که در منزل برادر خانمم پناه گرفته بودند خوشحال بودم اما هیچ وقت تصور نمیکردم دوباره و در بمباران هوایی دیگر آنها را از دست بدهم
خاطره ی آن روز تلخ همچنان با من است، بیشتر شبها به خوابم می آیند/ به علت گریه و غصه ی زیاد یکی از چشمهایم را از دست داده ام.
بارها بارها خاطره تلخ آن روز را با خودم مرور میکنم، سالهاست که بیشتر شبها به خوابم می آیند، کاش من هم همراه همسر و فرزندانم شهید میشدم، به چشم راست خود اشاره میکند و میگوید که در اثر گریه و غم از دست دادن فرزندانش یک چشم خود را از دست داده است، بغض اما راه گلویش را گرفته و جملات دیگر بار، راهشان را گم میکنند
🔷️بعد از شهادت همسر و فرزندانش راهی خدمت در پشت جبهه می شود
بعد از شهادت همسر و فرزندانم راهی خدمت در پشت جبهه ها شدم، میگوید اگر بازهم جنگی آغاز شود با وجود بیماری و کهولت سن برای خدمت به وطن و عمل به فرمان رهبر انقلاب راهی جبهه ها خواهد شد.
- منبع خبر : طلیعه زاگرس


















Saturday, 15 August , 2026