باز هم روایتی دیگر از حوادث تلخ و جانکاهی که در سالهای جنگ بر مردمان این دیار گذشت...

روزهای جنگ برای مردمان این دیار چیزی نیست که با گذشت زمان پرونده ی آن بسته شود، خاطرات و تلخکامیهایی که در آن هشت سال بر مردمان این دیار و مردم ایران گذشت، برای همیشه در خاطره ها باقی خواهند ماند،

و اما بر ما لازم و واجب است که نگذاریم آن خاطرات آمیخته با خون و حماسه در میان غفلت و فراموشی ما گم شوند و آنها را برای نسلهای آینده بیان نکنیم،

این رسالت خطیر ماست که آن روزها را در خاطره ی تاریخ این سرزمین به ثبت برسانیم تا آیندگان بدانند، بر ملتی مقاوم و استوار چه روزهای سختی گذشت…

سکینه زاهدی، جانباز ۲۵ درصد و مادر ۳ شهید

در بمباران سال ۶۳ در روستای ماربره ۸۳ نفر شهید شدند

مادر صبور و دل شکسته ی این روایت، در آغاز صحبتش به سالهای جنگ میرود…

ساکن ایلام و به شغل دامداری مشغول بودیم، سالهای جنگ تحمیلی از بیم بمباران و حمله نیروهای دشمن آواره روستای ماربره شدیم، آن زمان اکثر مردم استان ایلام آواره کوههای اطراف و مجبور به تحمل سختی زندگی زیر چادرها شده بودند

حدود ساعت ۱۲ ظهر روز ۱۹ اسفند ماه سال ۶۳ بود که روستای ماربره هدف حمله هوایی هواپیماهای جنگنده دشمن بعثی قرار گرفت، در این حمله ۸۳ نفر شهید و تعدادی زخمی شدند

آن روز تمام مردم ساکن روستا مشغول فعالیت روزمره خود بودند، که هنگام صبح روستا مورد حمله هوایی دشمن قرار گرفت، من و فرزندانم از این حمله هوایی جان سالم به در برده بودیم، پس از آن حمله برخی اهالی روستا اثاثشان را جمع کرده در دل کوههای اطراف پناه گرفتند

طرفهای ساعت ۱۲ ظهر همان روز تازه پسر ۱۷ ساله ام را برای جمع آوری هیزم و چرای گوسفندان به کوههای اطراف فرستاده بودم، سایر فرزندان خردسالم نیز هرکدام مشغول بازیهای کودکانه خود بودند و من هم در حال پختن نان و تهیه غذا بودم که یکباره آسمان روستا تیره و تار شد، هواپیماها چنان به زمین نزدیک شده بودند که انگار طوفان گرد و خاک به پا شده بود، صدای مهیب بمباران و در پی آن پرتاب اشیا، دام و اجسادِ مردم به اطراف، هر بیننده ای را به رعب و وحشت انداخت، اهالی دنبال پناهگاه به طرف کوه پابرهنه فرار میکردند

خواهر شوهرم به فاصله ی زیادی از من در حال فرار بود، که مورد اصابت قرار گرفت و سر از تنش جدا شد، و در میان شاخه ی درختان افتاد

کنار تنور نان نشسته بودم، با شنیدن صدای اصابت اولین موشک سراسیمه و بی اختیار به طرف گهواره نوزاد ۶ ماهه ام رفته او را در آغوش کشیدم و دستهای دختر ۷ ساله ام را نیز محکم در دستانم گرفته بودم و به سمت خارج از روستا شروع به دویدن کردم، حتی فرصت نشد ۲ فرزند خردسال دیگرم را یاد کنم، میدیدم خواهر شوهرم با فاصله زیادی جلوتر از من کودکان خردسال ۲ و یک ساله اش را در آغوش کشیده و به طرف درختی در حال فرار کردن بود، شاید میخواست پشت درختان پناه بگیرد، اجل مهلت نداد و بر اثر آتش شدید بمباران سرش از تن جدا شد و لای شاخ و برگهای همان درختان افتاد، چند قدم آن طرف تر جسم بی جان دو فرزند دختر خردسالش افتاده بود که در اثر اصابت ترکش غرق خون، شهید شده و همچون فرشته ها پر کشیده بودند

پسر ۱۷ ساله ام که دنبال عمه اش می دوید، لحظاتی بعد جلو چشمانم غرق به خون شد/ در آن لحظه پاره های تنم را می‌دیدم که بی هیچ صدایی در کنارم بودند

کمی آن سوتر پسر ۱۷ ساله ام را دیدم، دنبال عمه اش در حال دویدن بود، زیر آتش بمباران و موج انفجارهای سهمگین هواپیماهای جنگنده دشمن مثل بوته ای خشک و سبک روی زمین کشیده میشد و لحظاتی بعد غرق خون به کناری افتاد

در آن لحظه چیزی از سوزش ترکش های ریز و درشتی که به جسمم سرازیر شدند حس نکردم، همچون پر کاه از زمین کنده شدم، چنانکه همراهی ۲ فرزند خردسالم را از خاطر برده بودم، به یک طرف صورتم روی خاک افتاده و میدیدم که خانه ها یکی پس از دیگری در حال ویران شدن هستند، صدای انفجار بمب و موشکی که بر سر مردم روستا می بارید بلندتر از هر صدای دیگری زمین را به لرزه در میاورد و جسم های تکه پاره شده انسان و احشام را در فضا پراکنده میساخت، آه از نهادم بلند شد اشک از گوشه چشمانم سرازیر، دل شکسته به نابود شدن یکباره حاصل زحمت و عمر و جوانیمان نگاه میکردم، پاره های تنم بی هیچ صدا و یا حرکتی کنارم افتاده بودند، یکباره همه جا تاریک شد، دیگر چیزی یادم نمی آید، از هوش رفته بودم تا اینکه صدای برادرم را انگار از ته چاه می شنیدم که میگفت، نمرده، زنده است!

بی حال و بی رمق و در حالی که فرزند شش ماهه ام روی سینه ام بود، داخل آمبولانس افتاده بودم،/ یاد پسر بزرگم افتادم که چطور غرق در خون شد

بی رمق داخل آمبولانس افتاده بودم، فرزند ۶ ماهه ام را لای پارچه سفیدی پیچیده و روی سینه ام گذاشته بودند، صدای نفس کشیدنش را نمیشنیدم، دلم میخواست میتوانستم بلند شوم و پسرم را بار دیگر شیر بدهم شاید گرسنه باشد، موج انفجار به حدی بود که در آن لحظات چیزی از همراهی سایر فرزندانم به خاطر نمی آوردم

لحظات سختی بود میان همهمه جمعیت بار دیگر صدای برادرم را شنیدم که سراغ از پسر بزرگم میگرفت، یادم افتاد که چگونه غرق خون به کناری افتاده بود، دوباره از هوش رفتم

به هوش که آمدم، غرق در خون به بیمارستان ایلام رسیده بودیم از شدت خونریزی موجی از سرما و لرز را در جسمم حس میکردم، کرخت شده بودم یادم می آید که سربازی از سر دلسوزی مرا در یک پتو پیچید

روایت داستان از زبان پدر خانواده
شریف دارابی پدر ۳ شهید

بعد از بمباران ماربره وقتی به آنجا رسیدم، فرزند خردسال خواهرم را دیدم که با اشک و هق هق میگفت، همه را کشتند

دامدار بودم و همزمان بنگاه بارفروشی میوه و تره بار داشتم، بمنظور تامین میوه سربازان جبهه، صبح روز ۱۹ اسفندماه سال ۶۳ یک کامیون میوه از کرمانشاه به مقصد صالح آباد بار زده بودم

در مقصد صالح آباد در حال خالی کردن بار برای نیروهای ارتش بودم که متوجه بمباران هوایی روستای ماربره شدم، دلشوره زن و فرزندانم را داشتم بدون معطلی بار میوه را رها کردم و پیاده به راه افتادم، در طول مسیر به ماشین نظامی برخوردم مرا سوار کردند در ماربره پیاده شدم

همین که پیاده شدم، فرزند پسر خردسال خواهرم را دیدم که با چشمانی اشکبار کنار جاده ایستاده است، جسم نحیفش می لرزید هراسان به طرفم آمد و در میان هق هق گریه گفت، دایی جان مادر و دو خواهرم به همراه بچه ها و زن دایی شهید شده اند، فقط هر دو پسر دایی را دیدم با مادربزرگشان سمت کوه فرار کرده اند نمی دانم حالا زنده هستند یا نه، و با اشک دائم تکرار میکرد همه کشته شدند، همه را کشتند

دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد، او را در آغوش کشیدم و خواستم به سمت چادرهای عموزاده هایم برود و پناه بگیرد، خودم هم با پاهایی لرزان و بی رمق به روستا داخل شدم

قبل از رسیدن من به روستا، تمام زخمی ها توسط آمبولانس به بیمارستان ایلام منتقل شده بودند، تنها اجساد بود که برجای مانده بود

به محل سکونتمان که رسیدم، جسم بی جان ۵ شهید خانواده را در کنار هم ردیف کرده بودند/ پیکر بی سر خواهر و جسم پاره پاره ی فرزندانم

وقتی به محل سکونتمان نزدیک شدم، جسم بی جان ۵ شهید خانواده را کنار هم ردیف کرده بودند، پیکر خواهرم را دیدم که بی سر افتاده بود، فرزندانم که غرق خون پاره پاره شده بودند، فرزندان خردسال خواهرم

سر از بدن جدا شده ی خواهرم را لا به لای شاخ و برگهای درختان دیدم/ اورا از خالی که بر چانه داشت شناختم

از سرازیری که گذشتم چشمم به سر بریده خواهرم که لابه لای شاخ و برگهای درختی بود، افتاد او را از نشانه ای که بر چانه داشت شناختم، سر را کنار پیکر گذاشتم

زنی باردار با شکمی شکافته و نوزادی که بیرون افتاده بود، از تصاویر تلخ و جانکاه آن روز بود

لحظات سختی بود هر طرف را که میدیم، جنازه های زیادی روی هم افتاده بود، زنی باردار با شکمی شکافته و نوزادی که بیرون افتاده بود، کمی آنطرف تر جسم بی جان دخترخردسال دیگرش رها و غرق در خون افتاده بود

اجساد عریان دونیم شده ای که سوژه عکاسی خبرنگاران حاضر در صحنه شده بودند، در آن لحظات پر از درد و رنج از وضعیت همسر و فرزند ۶ ماهه خردسالم اطلاعی نداشتم غیر از آنکه زخمی با آمبولانس راهی ایلام شده اند

با اطلاع از خبر شهادت نوزاد شش ماهه ام، او را نیز کنار بقیه ی اجساد قرار دادم/ اجساد تکه پاره شده را بدون غسل به خاک سپردیم

اجساد را به ایلام منتقل و در سردخانه بیمارستان قرار دادم، صدایی نام همسرم را برای یافتن همراهش صدا میزد نزدیک شدم، خودم را معرفی کردم از من خواسته شد در صورت تمایل تا کرمانشاه سوار بر آمبولانس همراهیش کنم، به خاطر دفن اجساد ۵ شهیدم از رفتن منصرف شدم
اگر همراه همسرم میرفتم، از طرفی یارای رویارویی و بیان شهادت فرزندانمان به او را نداشتم

بعد از راهی شدن آمبولانس به طرف کرمانشاه، دنبال فرزند ۶ ماهه ام تمام راهروهای بیمارستان را گشتم، اما اثری از او نبود، تا اینکه به من گفته شد در لحظه ورودش به بیمارستان شهید شده است، او را از سردخانه همان بیمارستان تحویل و کنار سایر اجساد شهدای خانواده قرار دادم

هوا تاریک شده بود، برای یافتن ۲ پسر خردسال دیگر و مادرم راهی ماربره شدم، پسر دومم جراحتهای سطحی برداشته و وحشت زده از موج انفجار بود، با این وجود خدا را بابت سلامتی آنها شکر گفتم، و کمی دلم آرام گرفت

روز بعد اجساد تکه پاره شده را بی غسل به خاک سپردم، دنبال یافتن نشانی از همسرم به هر سختی بود راهی کرمانشاه شدم

بعداز گذشت چهلم شهدای خانواده، از شهادت فرزندانم باخبر شدم

مادر خانواده در ادامه می گوید،۴۰ روز از پرکشیدن فرزندانم می‌گذشت، که با کمک خواهرزاده ام از بیمارستان صحرایی کرمانشاه به ایلام بازگشتم

من را به میان چادرهای آوارگی خانواده مادری و بین خواهرانم آورده بود، سراغ فرزندانم را میگرفتم به من چیزی نمی گفتند غیر از اینکه سالم اند و بهمراه پدر و عمه شان در امنیت هستند، غافل از اینکه عمه و دو دختر معصوم خردسالش نیز شهید شده بود و تنها من بودم که اطلاعی نداشتم

زخم های تنم که رو به بهبودی رفت، رنگ رخت و لباس خواهرانم تغییر کرد و تیره شد، تا اینکه بعد از گذشت چهلم شهدای خانواده به من گفته شد که آنها همان روز در بمباران روستا همراه دیگر شهدای دیگر از بین ما رفته و شهید شده اند

وقتی به میان چادرهای آوارگی بازگشتم، با تنور سرد خانه ام روبرو شدم/ پذیرش زندگی بدون فرزندانم برایم سخت بود

به میان چادرهای آوارگی در روستا که بازگشتم، تنور خانه ام سرد شده بود، من از مرگ بازگشته بودم ولی پذیرش زندگی دوباره بدون فرزندانم بسیار سخت بود

من و همسرم به مدت ۸ سال آواره صالح آباد کنار قبر فرزندانمان شدیم، در این مدت خواب و خوراک نداشتیم و شادی را به کل فراموش کرده بودیم، تنها دلخوشی ما ۴ فرزند دیگرم بودند که بعد از ۳ فرزند شهیدم به دنیا آمدند، به این امید که جای فرزندانم را سبز کنند و سنگ صبور من و همسرم در مرور خاطرات پر از درد و رنج سالهای جنگ و آوارگی و تالم از دست دادن فرزندانمان باشند

پای درد و دل این خانواده داغ دیده که نشستم، با خودم می اندیشم جنگ چه آسیبهای روحی و جسمی که به مردمان سربلند و سروقامت دیارمان وارد نکرده است

انگار در روز ۱۹ اسفندماه سال ۶۳، آسمان روستای ماربره باز شده و مرگ را بر سر مردمانش باریده است
خون، آتش و پیکرهای پاک و معصوم زنان و کودکان روستایی که بی هیچ خیالی از جنگ غرق زندگی و شادی بوده اند
اینک اما پرپر شده زیر تلی از خاک آرمیده اند

پدر شهیدان میگوید هر کجا انقلاب اسلامی ما را قابل بداند، برای دفاع از وطن جان می دهیم

در پایان با خنده ی زیبا می گوید با جان، مال و آبرویمان در خدمت رسانی به ولایت فقیه و نائب بر حق امام زمان(عج) ایستاده ایم، هر کجا انقلاب اسلامی ما را قابل بداند برای دفاع از وطن جان می دهیم

هرچند گرانی و بیکاری فرزندانم اذیت کننده است، اما این دلیل نمی شود دست از آرمانهای نظام و انقلاب برداریم

می گوید گرانی فقر ودیگر مشکلات است وبیکاری فرزندانم اذیت کننده است اما این دلیل نمی شود دست از آرمانهای نظام و انقلاب برداریم

پدر شهیدان: تا روزی که جان در بدن داریم، گوش به فرمان رهبری هستیم/ مادر شهیدان: میخواهم به آقا بگویم قبری کنار فرزندان شهیدم به من بدهند

پای آرمانهای والای پیر جماران، نظام، انقلاب و شهدا ایستاده ایم، و تا روزی که جان در بدن داریم گوش به فرمان رهبری هستیم

تنها خواسته انها ، آرزوی دیدار رهبر فرزانه انقلاب است
مادر اما دلم را به درد می آورد و میگوید میخوام به آقا بگویم قبری کنار فرزندان شهیدم به من بدهند، تا بعد از مرگم از آنها جدا نیافتاده و آرام بگیرم

 

 

 

  • نویسنده : فرشته سنجیده
  • منبع خبر : طلیعه زاگرس