سالها و روزهایی که لحظه لحظه ی آن همچون گنجینه ای ارزشمند در سینه ی پیشکسوتان دفاع و جهاد باقی مانده است
«اسفندیار غلامی» از اعضای گردان عملیاتی ۵۰۵ محرم به ذکر خاطراتی از عملیات نصر ۸ پرداخته است
عملیات نصر ۸ با حضور لشگر ۱۱ امیرالمومنین، گردان ۵۰۵ محرم در منطقه ی ماووت عراق انجام گرفت
پاییز سال ۶۶، لشگر ۱۱ حضرت امیرالمومنین(ع) گردان ۵۰۵ محرم، در منطقه عمومی ماووت واقع در استان سلیمانیه عراق، برای اجرای عملیات نصر هشت و تصرف ارتفاعات “گرده رش” مستقر شده بود.
ساعت ۷ شب بود بعد از خوردن شام مختصری که کالباس وخیار شور بود، گردان ۵۰۵ محرم یواش یواش آماده حرکت شد، ما که گروهان دوم به فرماندهی شهید محمد کرمی و با جانشینی برادر محمدی بودیم به سمت اهداف مشخص شده که روی کوه “گرده رش” بود حرکت کردیم،
در هوای سرد پائیزی از دره ای به سمت پایین دست، سرازیر شدیم تا رسیدیم به رودخانه قلاچولان با آبی خروشان. برادران واحد مهندسی از قبل پلی موقت با اون همه ظرافت روی رودخانه زده بودند،گروهان یواش یواش ازپل عبور کرد،
پایین ارتفاعات، گروهان ستون یک را، متوقف کردند، اون موقع محمد شروع به صحبت با رزمندگان کرد، من دومین نفر بودم، داشت روحیه ای رزمندگان را میسنجید به من گفت : غلامی، چطوری خدا میداند بهش گفتم : محمد جان! انگار منو به برق زدن شارژ شارژم، خودم هم نمیدونم این حرف چطور به ذهنم رسید،
در صحبت با شهید محمد بودم ناگهان یه تیر از داخل ستون شلیک شد همه در فکر فرو رفتیم، خدا را شکر عراقیها متوجه نشدن، حرکت کردیم و از سربالایی کشیدیم به سینه کوه، بین راه و نزدیک سنگرهای کمین دشمن بود، که صندوق فشنگ تیربار از دست بچه ها افتاد، داشت با سروصدا به سمت پایین میرفت یکی از بچه ها مثل دروازبانی که برا توپ بره سریع رفت اونو گرفت نیروهای دشمن باز متوجه نشدن، حالا وعده ما رسیدن به یه ماشین سوخته بود. دشمن گلوله منور را هم هر چند دقیقه یه بار میزد ما میخوابیدیم که دشمن متوجه نشه
گلوله آر پی جی که دستم بود اذیتم میکرد چون اسلحه هم یه دست دیگرم بود، به آسیابانی گفتم اینو بذار تو کوله گفت بزار دستم باشه اون فقط یه کلت دستش بود
خلاصه رسیدیم به ماشین سوخته از اونجا باید دست از طنابی میگرفتیم که بچه های اطلاعات، زیر پای دشمن آن را به یک درخت بسته بودند، تا کمی نزدیک ارتفاع برسیم، حالا دیگه عملیات شروع شده بود، عراقیها داد میزدن نیروهای خمینی اومدن دست از طناب گرفتم، کمی رفتیم بالاتر چون زیاد بودیم، طناب پاره شد اما محمد هی داد میزد و میگفت کار تمامه گرفتیمش و با هر زحمتی که بود، رفتیم بالا، اما محمد بهمون گفت رسیدیم بالا تپه دیگه نمیخواد فشنگ بندازید، دست بزارید جلو دهانتون و گال کنید، همه فرار میکنن، این کارو کردیم عراقی نموند اما آرپی جی زن که من هم کمکش بودم، آقای عبدالحسین رضایی بچه آبدانان بود که الحق خوب هم میزد، او خسته شد منم چند تا آر پی جی زدم
گروهان دوم ۵۰۵ به فرماندهی شهید کرمی، خط را شکست
گروهان دوم ۵۰۵ به فرماندهی شهید کرمی خط را شکست، حالا دیگه در حالی که هوا روشن شده بود، بچه ها پخش شدن روی ارتفاعات “گرده رش” .
در همین حال دیدم سعید شادفر سه گلوله خورده و افتاده و عین خیالش هم نیست، قدرت بدنی بالایی داشت، گفت اسفندیار! گفتم بله، گفت چیزیم نشده یه سیگار میدی بکشم؟ با لبخند سیگاری را آتیش زدم بهش دادم رفتم جلوتر، دیدم محبوب که بیسیم چی بود افتاده و شهید شده. یک عراقی که زخمی بود و محبوب بالا سرش رسیده بود، نامرد اونو زده بود و شهید کرده بود،
شهید محمد به ما قول داد گفت خط را که شکستید فردا زود میبرمتون پشت خط. عصر شد دستور داد حرکت کنیم پشت خط یه تپه سمت راست محور ما بود باید از اونجا میرفتیم که یه تانک اون روبرو بود و مستقیم داشت اونجا را میزد، ستون حرکت کرد چند نفری به سرعت از گردنه رفتن اونور، از بالا پیام اومد گروهان برگرده احتمالا دشمن پاتک بزنه، برگشتیم جای اول ومستقر شدیم. صبح روز بعد شهید محمد معاونش را بیدار میکنه و فرستاد سراغ بچه ها که آماده باشن نکنه عراق پاتک بزنه، در همین حال یه تانک عراقی از روبرو مرتب و مستقیم داشت ما را میزد یه گلوله خورد سمت چپ ده متری سنگر محمد که چند نفر زخمی شدن، محمد صدا زد بهیار بهیار!
مهرعلی تندرو بهیار بود که بسرعت آمد سراغ زخمیها، گلوله دوم در راه بود که به مهرعلی تندرو اصابت کرد و او هم شهید شد، در حالی که داشتم محمد را نگاه می کردم، گلوله سوم اومد و محمد هم شهید شد
گروهان، بی فرمانده وبی بهیار موند دوسه نفر از اونور داشتن میومدن و برانکاردی هم دستشون بود، سردار علی علیزاده بهشون گفت برید این شهید و بیارید ببرید پشت خط، اونا گفتن ما مال لشگر امام رضا هستیم و تمرد کردند
علی اسلحه دسش نبود گفت غلامی تفنگت بده منم پرتش کردم براش، به بهیارها گفت حالا میرید یا بزنمتون؟ گفتند میریم، تا اونا رفتن بچه های دیگه جنازه شهید محمد را برده بودند
ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک
هر که از دیده مان رفت ز خاطرببریم
یا که چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود
خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم
راوی اسفندیار غلامی از اعضای گردان عملیات ۵۰۵ محرم
- منبع خبر : طلیعه زاگرس


















Sunday, 12 July , 2026