همه ی انسانها فارغ از هر دین و مذهب و طرز تفکری، همیشه در مورد دنیای بعد از مرگ کنجکاو هستند، و اینکه بعد از جدا شدن روح از جسم چه اتفاقی می افتد و تکلیف انسان چه خواهد بود؟

همه ی ادیان الهی بر وجود جهان دیگر و معاد باور قطعی دارند، حتی برای اثبات این مهم، اگر انسان قبل از هر چیزی به درون خود بنگرد و خود را بشناسد، قطعا به این نتیجه خواهد رسید که مرگ پایان زندگی نخواهد بود و جایی دیگر و در دنیایی دیگر که بسیار فراتر و گسترده تر از این دنیای ماست، زندگی ابدی خواهد داشت، زندگی که بر اساس اعمال او در این دنیا رقم خواهد خود، زندگی که به محض ورود در آن، هیچ فرصتی برای خطاها و گناهان نخواهد داشت و با ورود به آن دنیا پرونده ی اعمال نیز بسته خواهد شد

گفتگوی زیر گفتگویی جذاب با خانم “لیلی جلیلیان” است که ۱۳ سال پیش تجربه ای نزدیک به مرگ را داشته است، تجربه ی رفتن به برزخ و دیدن اعمال خود و ضمانت یک شهید برای دادن فرصت دوباره به او و بازگشتش به دنیا،
خانم جلیلیان در پی ابتلا به یک بیماری سخت که دکترها از تشخیص آن عاجز بودند، رو در روی مرگ قرار گرفت و خداوند متعال نه تنها فرصتی دوباره به او داد که مریضی نیز از جسمش رخت بر بست
لازم به ذکر است که این تجربه خانم جلیلیان در ماه رمضان و در ویژه برنامه افطار شبکه چهار سیما با عنوان ” زندگی پس از زندگی” نیز پخش شد
در ادامه این گفتگو را با هم می خوانیم

شهریور ماه سال ۸۷ بود که به دنبال مریضی سختی که داشتم، دردهای شدیدی بر بدنم حاکم شد، دردهایی که هر از گاهی می آمدند و می رفتند، درد آنقدر شدید بود که برای اینکه کسی متوجه نشود به زیرزمین منزلمان می رفتم و تکه ای پارچه و یا پتو را به دندان می گرفتم و آن دردها را همچون بغضی در خود نگه می داشتم، تا جایی که گفتم خدایا یا مرا شفا بده یا تمومش کن که تحمل این همه درد را ندارم، چون دکترها هم تشخیص درستی نمی دادند.

آن روز من در خانه تنها بودم و در آن لحظه فقط خودم و خدای خودم بود، آنقدر نشانه در آن اتفاق برایم بود، که یکی از آن نشانه ها این است که از آن سال تا به امروز اثری از مریضی در بدنم ندارم، ودر همه ی آزمایشها می گویند مریضی خاموش(off) است.

در حالی که درد شدیدی را در بدنم حس می کردم و پشت سر هم مسکن مصرف کرده بودم، درست مثل کفی بر سر آب احساس سبکی کردم خیلی سبک تر، جریانی مرا به سمت بالا می برد، ابتدا محو آن حالت بودم و مجذوب آن حالت شدم، یادم رفت که یک آدم نمی تواند اینجوری تمام اطراف خود را ببیند، یعنی همزمان بالا و پایین و اطراف خود را به صورت کامل می دیدم، در حالی که محو این مشاهده بودم، یواش یواش بالاتر می رفتم، به نظر خودم فاصله ای به اندازه ی ۴۰ متر بالا رفتم و از آن بالا برای اولین بار منزلمان را دیدم، کوهها و زمین و آسمان را هم میدیدم، حتی بدن خودم را هم می دیدم، سقف خانه را هم می دیدم و با اینکه می دیدم که سقف جامد است و باید جلو دید مرا بگیرد، اما یک دید دیگر بود که از آن هم عبور می کرد و بدن خودم را همان پایین می دیدم، و آنچنان که آن دیدن برایم جاذبه داشت تماشا می کردم، مثلا فلان نقطه ی کوه و درخت را که تاحالا از دور ندیده بودم، تا تصورش را می کردم چیزی در وجودم مرا به نزدیک درخت می برد، به برگها و شاخه ها و ریشه اش ریز میشدم و در حالی که با کنجکاوی اطرافم را نگاه می کردم فهمیدم که این دیدن نمی تواند دیدن یک انسان باشد، تا در این فکر بودم و مثل اینکه چیزی را تازه متوجه شده باشم با خودم گفتم پس من کجام و جسمم کجاست؟ پایین رفتم و دیدم که چه جوری افتادم و درد کشیدم و حالت تقلایی داشتم
نزدیک بدن خودم رفتم و تمرکزم روی جسمم رفت و شروع کردم به گشتن دور جسم خودم، با خودم می گفتم پس من کی هستم؟ چه هویتی؟ چطور از این جدا شدم؟ چطور درکش می کنم؟ در حالی که در این افکار بودم یک آگاهی در درونم گفت: تمام شد، تو دیگر هیچ فرصتی نداری. همزمان با این و قبل از اینکه آن اتفاق افتاد و قبل از اینکه به یاد جسمم بیفتم اختیاراتی داشتم، می گشتم، تماشا می کردم، ولی از آن به بعد دیگر اختیاری نداشتم،
انگار یک جریان قوی تر و آگاهی دستور داد و آن آگاهی مرا به سمت بالا کشید، بعد یک جای نورانی بود، نورهایی که فراتر از نورهای دنیا بود، مواج و انگار همه جا را فراگرفته بود، و انگار چیزی شبیه یک مکنده مرا به سمت خود می کشید، در آن لحظه مثل یک مشاهده گر بودم و هیچ شاکله ای نداشتم که آن جریان مرا به سمت بالا می کشید و همزمان که آن جریان مرا به سمت بالا می کشید یک صوتی هم در آن حریم بود که انگار همه ی اصوات در آن بود، صدای پرنده، غرش رعد و برق و…
در آن لحظه که مرا بالا کشیدند و در آن لحظه که در کنار جسمم بودم اختیارات ازم گرفته شد و بعد از اینکه به بالا کشیده شدم انگار یک حریم بود که شکل و صوتی نداشت و شبیه استراحتگاه بود، نه رنگ و بو و هیچ حسی به آنجا نداشتم، و یک مشاهده گر بودم که یک صوت مذکر انگار که فراخوان داد که بیا برویم برای مرور.
به سمت یک صحنه رفتیم، همزمان با آن صوت که صوتی دنیایی نبود بلکه از جنس آگاهی و درونی بود، به سمتی کشیده شدم که از دور که میرفتم، چیزی که برایم تداعی می شد جایی بود که انگار آفرینش گر آن خودم بودم، بعضی از دوستان بعد از پخش شدن مستند به من گفتند مگه تو چه ظلمی مرتکب شدی؟ شاید ظلمی نکرده باشم، اما توجه به یک واجبی نکردم، یا چیزی را که وظیفه ام بوده انجام ندادم، الزاما اینطور نبود که من فقط گناهی کرده باشم، ساخته ی خودم بود و می توانستم به جای آن گلستان داشته باشم اما نه گلستان دنیوی، حتی آتش آنجا هم دنیوی نبود احساس حسرت و شرم و چیزی که عنوان میشد این بود که تو می توانستی این نباشی و از این بهتر باشی.
(تجربه ی من دوسویه بود و یک سوی آن قشنگی و رحمت را هم داشت)
انگار خالقش خودم بودم و میتوانستم بهتر عمل کنم که اینجوری نباشه، حالت دالان مانندی بود که ناچار بودم و باید از آن عبور می کردم و از هر دو طرف یک حصاری بود که یک جریان نمی گذاشت من از آن بیرون بیام و در پائین هم آتش بود، و از پشت نیز یک جریان قوی تری مرا هدایت می کرد و می گفت برو هر چه را که انجام دادی ببین
آن جریان پشت سری با تمام محبت مرا گرفته بود و می گفت نگاه کن، می توانست اینجوری نباشه و بعد از اینکه این مرور را داشتم و از آن دالان عبور کردم، از تمام

اطراف آن یک چیزی شبیه آتش بود( ما میگیم آتش، اما چیز دیگری بود) که انگار می خواست یک چیزی را از وجودت بیرون بکشد، حالت آتش بود اما شناسه داشت، یعنی متوجه میشدی این تیکه از آن آتش برای کدام اعمال هست، اینجا چه غفلتی داشتی، چه گناه کرده ای، که از آن عبور کردم، از این درد که عبور کردم دوباره آن جریان مرا در خود گرفت، یعنی نمیخواست مرا ول کند، می خواست به من نشان دهد می توانست اینطور باشه، می توانست از این بهتر باشه.
بعد از این، انگار که کسی را ببری و تلخی به آن نشان بدهی و بخواهی آن تلخی را از دلش بیرون بیاوری، یک جریان قوی تر مرا در خود گرفت و گفت که اینجوری هم هست، تو این جور کارها را هم کردی، انگار تو برای خودمانی، حیفه اینجوری باشه، حیفه این اتفاقات باشه، یعنی آن هست، اینم هست
در واقع کلمات نبود ولی دلداری می داد، و فکر نمی کردم که از آنجا خارج شوم، فکر کردم که دیگه تمامه و الآن دوباره با آن مواجه می شوم،

آن جای خوبی که دیدم، نمی گم چه جوری بود، چون نمی توانم وصفش کنم، نمیشه تعریف کرد، یک منزل امنی بود، یک جایی بود که اگر به آنجا تعلق داشتیم و از آنجا آمدیم و حق مان آنجا بود، به کمتر از آن نباید برسیم
من اصلا درگیر قسمت مشاهده ی خوب نبودم، فکرم همش به قسمت بد و خرابی بود و می گفتم آن اعمال را من انجام دادم، این شرم هنوز در وجودم بود، چرا باید اینطور باشه، من که این همه سعی کردم، پس این ها چی بود؟
ته دلم یک حسرت بزرگ بود که ای کاش یک فرصت دیگر به من می دادند و ای کاش آنها را جبران کنم، که انگار آن صوت مذکر، البته صوت نبود یک آگاهی درونی بود که انگار مذکر بود و قدرت داشت، گفت: که کسی تو را ضمانت کرده است، و می توانی برگردی و این را که گفت، من با حالت شرمنده گی این احساس را داشتم که این چه کسی بود که آبروی خود را برای من گذاشت؟
گفت آن شخص اجازه نداده که تو بدانی، گفته که خودش نباید بداند، برگرد، فعلا به تو فرصت دادیم، بعد که خیلی بی تابی کردم و گفتم تا به من نگین نمی روم،
باید بدانم چه کسی آبرویش را برای من در گرو گذاشته است، گفت فقط این را بدان که یک کسی که با شهادت از دنیا رفته و شهید است
انگار از دور چیزی ازش دیدم که یک جریان سبز بود ولی نمیدانم چه کسی در داخلش بود.
دوباره ابلاغ خوردم
زمانی که من رفتم انگار که یک دفتری باز بود که همه چیزم در آن نشان داده می شد و همه آن را می دیدند، و آن جریان قوی تر همه را نظاره می کرد و کاری با من نداشت و مرا به خود واگذاشته بود، من خودم با خودم درگیر شده بودم و در آنجایی که برکتش شامل حالم بود، خودم انگار از خودم خشنود بودم، هر جا که خودم از کارم راضی بودم و می دانستم آنجا درست عمل کردم، برایم بهشت بود، هر جا که خطا بود خودم اذیت می شدم،
به همان اندازه ی دفتر اعمال که پهن بودم، انگار جریانی آمد و دوباره مرا جمع کرد، حالت فشرده، انگار آن دفتر دوباره جمع شد و یک جریان قوی تر با یک درد شدیدی به سمت بدن آمد و هنگامی که به خودم آمدم انگار تمام بدنم یخ بسته بود، بدنم را که تکان می دادم انگار در یک قبض شدید بود و تکان دادن برایم سخت بود و بعد از آن زندگی روال عادی پیدا کرد
در مورد مشاهداتم و تجسم اعمال، بیشترین چیزی که آنجا دیدم خدمت به خلق بود
خدا توفیق خدمت به خلق الله را به ما داده و در این چند سال این توفیق را از من نگرفته و امیدوارم تا آخر نیز این را از من نگیرد.

۱۳ سال از آن اتفاق می گذرد، بعد از آن سال و آن اتفاق دیگر نتوانستم برای خودم زندگی کنم، بیشترین شوق و انرژی که دارم از وقتی است که برای مردم کار می کنم، وقتی دارم برای کس دیگری کار می کنم داخل اتمسفری هستم که انگار از آن تغذیه ی معنوی می گیرم، و برکات از جایی که فکر نمی کنم برایم می رسد،
وقتی در راه خدا هستم انگار جریانی هست که راه را باز می کند
زندگی برای خودم مثل قبل نیست، یعنی قبل برنامه داشتم درس بخوانم، خونه، ماشین، کار…، فکر همه ی اینها برایم محو شد
هروقت هر چه می خواستم در دسترسم بود، یعنی با کسانی روبرو شدم که آن امکانات را در اختیارم گذاشتند و سعی کردم برای مردم، از آنها استفاده کنم و تا الان هم سعی ام اینجوری بوده است، در مقطع ارشد هم قبول شدم، اما شرایطم اجازه ی رفتن نداد

سخن پایانی: راهی که برای خدا باشد، سختی اش زیاد است، ولی وقتی با هم باشیم، آن سختی ها هم شیرین می شود
توقع من این است که کسانی که بالاخره ادعایی دارند و کاری برای خدا و خدمت به خلق شروع می کنند پشت هم باشند،

  • منبع خبر : طلیعه زاگرس