خوشا به سعادت کسی که اینجا دفن شود.» روح‌الله توسلی این جمله را بارها کنار مزار شهید علی غیوری گفته بود؛ آن‌قدر که خانواده‌اش آن را تنها یک آرزو می‌دانستند. اما بعضی آرزوها، آرزو نیستند؛ نشانی‌اند. نشانی خانه‌ای که صاحبش هنوز به آن نرسیده است. سال‌ها بعد، وقتی موشک‌های دشمن آسمان مهران را شکافتند و مرزبان آرام شهر به شهادت رسید، همه فهمیدند مردی که هر بار کنار آن مزار فاتحه می‌خواند، در حقیقت سال‌ها بود به دیدار همسایه ابدی خود می‌رفت.

✍فرزانه محمودی

بعضی آدم‌ها پیش از آنکه به مقصد برسند، سال‌ها دور مقصد می‌گردند؛ بی‌آنکه خودشان بدانند.
سرگرد شهید روح‌الله توسلی از همان مردانی بود که گویا سال‌ها پیش از شهادت، نشانی خانه ابدی خود را پیدا کرده بود.
هر بار که همراه خانواده برای زیارت امام‌زاده سیدحسن(ع) مهران می‌رفت، پیش از ورود به حرم، کنار مزار پاسدار شهید علی غیوری می‌ایستاد. فاتحه‌ای می‌خواند، لحظاتی در سکوت فرو می‌رفت و با نگاهی طولانی به مزار شهید خیره می‌شد.
نورا محمدزاده، همسر شهید، می‌گوید:
«روح‌الله ارادت خاصی به شهید غیوری داشت. هر بار که به امام‌زاده می‌رفتیم، اولین جایی که می‌ایستاد مزار شهید غیوری بود. همیشه می‌گفت: خوشا به سعادت کسی که اینجا دفن شود.»
آن روزها این جمله برای خانواده تنها یک آرزو به نظر می‌رسید؛ آرزویی که از علاقه یک مرزبان به شهیدی دیگر سرچشمه می‌گرفت. اما سال‌ها بعد، معنای دیگری پیدا کرد.
روح‌الله از نسل مردانی بود که شخصیتشان در هیاهوی شهر ساخته نشد؛ در سکوت مرز ساخته شد.
سال‌های جوانی را در پاسگاه‌های صفر مرزی مهران گذراند؛ در گرمای سوزان تابستان و سرمای گزنده زمستان. روزهایی که امکانات اندک بود و مأموریت‌ها دشوار. اما او کمتر از سختی‌ها سخن می‌گفت. وقتی از مرز حرف می‌زد، بیشتر از معنویت آن می‌گفت تا مشقت‌هایش.
برای نورا تعریف کرده بود:
«شب‌های مرز عجیب است. وقتی سکوت همه جا را می‌گیرد، انگار به آسمان نزدیک‌تر می‌شوی. با شهدا حرف می‌زنم، با امام حسین(ع) درد دل می‌کنم.»
شاید راز صبوری و کم‌حرفی‌اش نیز در همان شب‌ها نهفته بود. در سرزمینی که عطر شهدا هنوز در خاک آن جاری است و افقش به کربلا گره خورده، روح‌الله آرام‌آرام به انسانی تبدیل شد که بیش از آنکه سخن بگوید، عمل می‌کرد.
در خانواده نیز همین‌گونه بود.
برای خودش کمترین خواسته را داشت، اما برای خانواده بیشترین دغدغه را.
همسرش می‌گوید:
«همیشه می‌گفت تو وظیفه‌ای نداری برای ما غذا بپزی؛ تو بانوی خانه‌ای. به پسرمان یاد می‌داد که باید در کارهای خانه به مادرش کمک کند.»
جمعه‌ها که تنها فرصت استراحتش بود، صبح زود بیدار می‌شد، صبحانه آماده می‌کرد و حتی ناهار می‌پخت. اعتقاد داشت مردانگی در همکاری و مهربانی است، نه در دستور دادن.
اما آنچه پس از شهادتش بیش از همه آشکار شد، کارهای خیری بود که هیچ‌وقت درباره آن‌ها حرفی نزده بود.
همکارانش روایت کردند که چگونه ساعت‌ها برای حل مشکلات مردم وقت می‌گذاشت؛ چگونه پیگیر پرونده‌ها می‌شد تا گره‌ای از کار کسی باز شود.
حتی سهمیه سفر کربلای خود را نیز مخفیانه به دوستی بخشیده بود که آرزوی زیارت داشت.
روح‌الله از آن دست انسان‌هایی بود که خوبی‌هایشان را با خود به گور نمی‌برند؛ پس از رفتنشان تازه کشف می‌شوند.
دهم اسفند ۱۴۰۴، در هنگ مرزی مهران، آخرین شب نگهبانی او فرا رسید.
آن شب همسرش دلشوره عجیبی داشت. ساعت دو و ربع بامداد با او تماس گرفت و خواست به خانه بازگردد. اما روح‌الله با همان آرامش همیشگی گفت:
«نگران نباش؛ جای من امن است.»
کمتر از یک ساعت بعد، آسمان مهران از آتش موشک‌های دشمن روشن شد.
وقتی خانواده به محل حادثه رسیدند، از ساختمان هنگ مرزی جز آوار چیزی باقی نمانده بود.
روح‌الله رفته بود؛ همان‌گونه که سال‌ها آرزویش را در دل داشت.
اما روایت او در همان لحظه پایان نیافت.
پس از شهادت، خانواده تنها یک خواسته داشتند؛ اینکه پیکر او در کنار شهید علی غیوری به خاک سپرده شود؛ همان شهیدی که سال‌ها به او ارادت داشت.
موانع اداری اجازه نمی‌داد. تلاش‌ها یکی پس از دیگری بی‌نتیجه می‌ماند. تا اینکه اتفاقی رخ داد که خانواده آن را کرامتی از شهدا می‌دانند.
شهید غیوری در رؤیای یکی از مسئولان حاضر شد و گلایه کرد که چرا این خواسته بر زمین مانده است.
صبح روز بعد، گره‌ها باز شد.
امروز روح‌الله توسلی در کنار همان شهیدی آرام گرفته که سال‌ها بر مزارش می‌ایستاد و فاتحه می‌خواند.
شاید این فقط یک تدفین نباشد؛ پایان روایتی باشد که سال‌ها پیش آغاز شده بود.
روایت مردی که در شب‌های مرز با شهدا سخن می‌گفت، در آرزوی همسایگی با یک شهید زندگی کرد و سرانجام خود نیز به جمع همان مردان آسمانی پیوست.
اکنون هر زائری که وارد امام‌زاده سیدحسن(ع) مهران می‌شود، دو مزار کنار هم می‌بیند؛ دو روایت در امتداد یکدیگر.
یکی سال‌ها منتظر بود و دیگری سال‌ها مشتاق.
و سرانجام، هر دو همسایه ابدی شدند.