هرروز سر و تنمان میلرزد از شنیدن فجیع ترین نوع مرگ کودکان در محرومترین استان کشور آنهم خودخواسته با دستان کوچک خودشان.

هرروز سر و تنمان میلرزد از شنیدن فجیع ترین نوع مرگ کودکان در محرومترین استان کشور آنهم خودخواسته با دستان کوچک خودشان.

تورابخدا چه شده دختر بچه ای که در ۱۲ سالگی باید گیسوان عروسکش را شانه کند حلقه ی اعدام خود را میبافد؟ به چه سطحی از ناامیدی رسیدی گل من که مرگ‌را به ماندن ترجیح دادی؟ آن لحظه که ماشه کشیدی یا طناب را به گردن آویختی به چه می اندیشیدی دخترکم ؟ به راستی کدام مرثیه میتواند آلامِ جگرِ سوخته ی مادری باشد که خاطرات دخترش را با نداری وحسرت مرور میکند؟
شایدنهایت آرزوی فرزندش در آستانه ی تولد نامیمونش غذایی بوده یا جامه ای نو یا عروسکی با گیسوان کمندش.
نمیدانم… نمیدانم ولی هرچه بود با دریافت مقرری اندکی که از سازمانهای حمایتی به پدر معلولش که سرپرستی پنج سر عائله را در اوج فقر و بیکاری بعهده داشت براورده نمیشد.
خدایا به درگاهت استغاثه میکنم رحمی به دل مسئولین مربوطه قرار بده که شب هنگام نهادن سر بر بالین تصویر غنچه های نشکفته ی معصوم را از نظر بگذرانند. تصور زندگی کردن پنج نفر در اتاقی دوازده متری فاقد امکانات اولیه رفاهی آنطور که میگویند قبلا محل زندگی انسان نبوده…
خدایا ترمز قطار زندگی را بکش … دیگر زیستن نتوانم…. نتوانم‌

  • منبع خبر : طلیعه زاگرس