ما بسیاری از قهرمانان و مردان بزرگ سرزمینمان را وقتی شناختیم که کشورمان مورد هجوم رژیم بعث عراق و متحدانش قرار گرفت.

ما بسیاری از قهرمانان و مردان بزرگ سرزمینمان را وقتی شناختیم که کشورمان مورد هجوم رژیم بعث عراق و متحدانش قرار گرفت.
مردان بزرگی که بدون هیچ چشم داشتی و فقط از سر تکلیف و غیرت نسبت به وطن و ارزشهای انقلاب، پا به میدان گذاشتند و با ایستادگی بی نظیر در این جنگ نابرابر، ارزشمندترین سرمایه ای خود، که جان و جوانی و سلامتی و بودن در کنار خانواده ی خود بود، را در این راه فدا کردند.
اما آیا ما و دولت و مسئولین بعد از پایان جنگ آنطور که شایسته این قهرمانان بود، به آنها توجه کردیم؟

متاسفانه امروز در جامعه خیلیها، طوری در مورد خانواده های شهدا و ایثارگر، صحبت می کنند که انگار این عزیزان، دغدغه معیشت و بیکاری و ازدواج فرزندان خود را ندارند و در وضعیت خوب اقتصادی هستند!!!
حتی طعنه و متلک زدن به خانواده های شهدا و ایثارگران تا جایی هست که بعضی از فرزندان این عزیزان در جامعه فرزند شهید یا جانباز و آزاده بودن خود را کتمان می کنند تا مورد طعنه ی سهمیه و تسهیلاتی که بیشترشان در حد شعار هستند، قرار نگیرند…
کدام سهمیه می تواند دلتنگی و سختی خانواده ی این عزیزان را در نبود پدر مخصوصا در زمان جنگ، جبران کند؟
کدام سهمیه میتواند حتی یک روز از روزهایی که آزادگان سرافراز ما در زیر شکنجه های وحشیانه رژیم بعث گذراندند را جبران کند؟
کدام سهمیه میتواند همه ی شبانه روز، شنیدن سرفه های جانبازان شیمیایی ما را جبران کند؟
کدام سهمیه می تواند چشم انتظاری پدران و مادران سالخورده ای که سالیان سال است، چشم به راه فرزندانشان هستند را جبران کند؟
کدام سهمیه میتواند لحظه ی در آغوش کشیدن آزادگان و فرزندانشان را بعداز گذشت سالها در حالی که پدر حتی فرزند خود را نمی شناسد، را جبران کند؟
هیچ سهمیه ای نمی تواند این لحظات و رنجهای و بغضهای مانده در گلو را جبران کند.
این مقدمه را به بهانه مصاحبه با آزاده وجانباز سرافرازمان آقای مرادعلیدوستی بیان کردیم که ایشان در عین حالی که هیچ ادعا و چشمداشتی ندارد و همچنان خود را سرباز ولایت می داند و هیچ پشیمانی از جبهه رفتن و اسارت ندارد، اما از مشکلات فرزندانش که تحصیلکرده و بیکار هستند گلایه می کند و ایشان هم به این نکته اشاره می کند که تصوری که مردم در مورد خانواده شهدا و ایثارگران و آزادگان دارند، چیزی غیر از آن هست.
کسانی که فکر می کنند در این مملکت هر چه هست مال خانواده شهدا و ایثارگران است، با یک سرچ ساده ی اینترنتی تسهیلاتی را که سایر کشورها به کشته ها و مجروحین و بازماندگانشان اختصاص میدهند، را مطالعه و آن را با ایران مقایسه کنند.

آقای مراد علی دوستی، آزاده و جانباز سرافراز دفاع مقدس است که بعد از مجروحیت به مدت ۱۰ سال در اسارت به سر برد.

اوایل جنگ تحمیلی و در پی فرمان امام راحل (ره)، برای‌ دفاع از خاک کشور عزیزمان، با تحویل اسلحه در لباس بسیج اداری عازم جبهه در ارتفاعات میمک شدم.

به فاصله ۲۰۰ متر از همرزمانم به اسارت دشمن درآمدم.

در اوج درگیریها و ودر حالی که آتش حملات دشمن شدت می گرفت، دستور عقب نشینی صادر شد.
حین عقب نشینی از ناحیه پشت هدف اصابت گلوله دشمن قرار گرفتم و مجروح شدم، به اصرار برای اینکه از سرعت گروه کاسته نشود با تحویل اسلحه ای که همراه داشتم به همرزمم، از آنها خواستم که مرا رها کرده و عقب نشینی کنند، مسافت کوتاهی با فاصله از آنها به عقب حرکت کردم، هوا گرم بود و شدت خونریزی زیاد، دیگر نای حرکت نداشتم، روی تخته سنگی افتادم. در این هنگام بر اثر تیراندازی نیروهای دشمن که هر لحظه به جلو پیشروی می کردند مجددا از ناحیه پای چپم هدف ۲ گلوله دیگر قرار گرفتم. و به فاصله ۲۰۰ متر از همرزمانم به اسارت دشمن افتادم.
به اینجای صحبتهایش که رسید، اندوهی بزرگ در چشمانش ظاهر شد، و سردی عرق بر پیشانی اش نشست. سنگینی کلامش به وضوح لحظات سخت دستگیری و اسارتش را به تصویر میکشید.

در اوج جراحات و بی رمقی، دونفر سرباز بعثی مرا روی خاک می کشیدند.

لحظات سختی بود، گرمی هوا، شدت جراحات و درد اسارت، بی رمق، روی تخته سنگی افتاده بودم که دونفر بعثی بی تفاوت به درد پیچیده در تمام بدنم مرا با همان پای شکسته و پشت زخمی روی خاک میکشیدند، در این حین سرباز بعثی دیگری، نزدیک شد و بی محابا با قنداق اسلحه اش، ضربه ای سنگین به پیشانی ام وارد کرد که از شدت ضربه بی هوش شدم.
به هوش که آمدم توسط ۳ سرباز به مرز عراق منتقل و از آنجا توسط بالگرد به بیمارستانی که در خاطر ندارم در کدام شهر عراق بود، اعزام و مورد درمان قرار گرفتم.

با پای گچ گرفته و باز بودن محل جراحت،۱۹ روز در یک سوله ی تاریک بودم

سپس به مدت ۱۹ شبانه روز با همان پای گچ گرفته و باز بودن محل جراحت حاصل از خروج گلوله های پشتم، تک و تنها در یک سلول تاریک در اسارت بودم.
بعد از آن به داخل یک سوله منتقل شدم، که فردای همان روز ۶۰۰ نفر دیگر اسیر آوردند و به اتفاق از آنجا به اردوگاه رومادیه منتقل شدیم. ۱۰ سال در اسارت دشمن با بدترین شرایط از لحاظ بهداشتی و آب و غذا بودم، در این مدت شاهد شکنجه های زیادی بودم که یادآوری آنها برایم خیلی سخت است. شدت شکنجه ها طوری بود که اگر سربازها اجازه تیر داشتند روزانه ۵۰ تا ۶۰ نفر از اسرا را به شهادت می‌رساندند. هر بار از رادیویی که از سربازان عراقی کش رفته بودیم، خبر پیروزی همرزمانمان را در جبهه ها می شنیدیم، بسیار خوشحال می شدیم و شادی می کردیم، در نتیجه ی این اقدام ما بعثی ها جیره آب و غذایمان را برای ۲ روز قطع میکردند و بر شدت شکنجه ها افزوده میشد.

در طول سالهای اسارتم همیشه به خانواده و همسر و فرزندانم فکر میکردم

۳۶۲۷ روز در اسارت دشمن بودم، در طول این سالها مدام به شرایط خانواده، همسر و فرزندانم فکر میکردم. میدانستم مردم آواره ایلام، که به ارتفاعات پناه برده بودند، هدف حملات هوایی دشمن قرار گرفته اند.

باز هم حاضرم به جبهه بروم.

قسم می خورم، هرگز از رفتن به جبهه و اسارتم پشیمان نبوده و نیستم. باز هم حاضرم به جبهه بروم و از کشورم دفاع کنم.

بعد از آزادی وقتی فرزندانم را دیدم، آنها را نشناختم

بعد از آزادی، فرزندانم را که آن زمان ۱۰ و ۱۲ ساله بودند، برای دیدنم آورده بودند. من آنها را نمی شناختم، چرا که در زمان اعزام به جبهه و اسارتم آنها نوزاد و ۲ ساله بودند. تازه آنجا بود که فهمیدم همسر و فرزندانم در نبود من، در سالهای آوارگی متحمل چه رنجها و مشتقاتی شده اند.
خود و خانواده ام پشت سر رهبرمان، و دعا گوی ایشان هستیم.

خود و اعضای خانواده ام پشتیبان رهبری و نظام مقدس جمهوری اسلامی هستیم. و شب و روز دعاگوی طول عمر با عزت برای رهبر معظم انقلابمان هستیم.

همسر آزاده سرافراز از چگونگی اسارت ایشان می گوید : با گذشت سه ماه بی خبری، تصویر همسرم را از تلویزیون دیدم که در اسارت بودند.

همسر این آزاده می گوید متحمل دردهای فراوانی در نبود همسرم شدم با فرزندانم زندگی به سختی سپری شد به خاطر فرزندان خردسالم راضی به رفتن همسرم نبودم، تا اینکه ایشان با اصرار راهی جبهه شدند. بعد از گذشت مدتی یکی از اقوام که خود نیز رزمنده سپاه بود به منزل ما آمد، با دیدن ایشان یکباره نگرانی تمام وجودم را فرا گرفت و دلم گواهی خبری ناگوار میداد.
مطلع بودم که بسیاری از همرزمان همسرم طی عقب نشینی که داشتند سلامت به میان خانواده بازگشته بودند.
برادرم همراه تعدادی از اقوام برای مدت یک هفته دنبال رد و جنازه احتمالی همسرم در منطقه عملیاتی که ایشان زخمی شده بود می گشتند

ومن در دلهره ای عذاب آور در کنار فرزندانم برای سلامتی ایشان دعا می کردم. تا اینکه بعد از گذشت ۳ ماه، تصویر همسرم که به اسارت دشمن افتاده بود را در تلویزیون وقت پخش شد و آن زمان متوجه زنده بودن و اسارت ایشان شدیم.
یکماه بعد از آن نامه ی همسرم از طریق صلیب سرخ به دستمان رسید.

سخنان پایانی همسر آزاده سرافراز و دغدغه هایش / خوشحالم از اینکه همسرم راه درستی را انتخاب کرد‌

از اینکه همسرم راه درستی را انتخاب کرده است خوشحالم و اگر لازم باشد، باز ایشان را راهی خواهم کرد.ایشان در حالی که اشک می ریخت، تنها مشکلش را بیکاری فرزندان تحصیلکرده اش بیان کرد، مشکلی که شاید برای خیلی ها باورش سخت باشد، که با وجود پدری جانباز و آزاده که دین زیادی بر گردن همه ی ما دارند، اما فرزندان تحصیلکرده اش بیکار باشند. رسیدگی به خانواده های شهدا و ایثارگران باید از حرف و شعار و از وانمود کردن کمک به این خانواده ها، فراتر رود، و در عمل، مشکلات این عزیزان برطرف شود.

  • منبع خبر : طلیعه زاگرس