دستان سرما زده ات در زمستان کرونایی این روزها را چه معصومانه در جیب هایت پوشانده ای

چند ساعت باید اینگونه در این سرما بمانی تا شاید یکی بیاید و خود را وزن کند؟
مگر جسم کوچک تو چقدر تحمل دارد که این همه باید تاب بیاورد؟
میدانم که هر زمان همسن و سالهای خود را بدون هیچ دغدغه ای میبینی که در دنیای کودکی و اسباب بازیهایشان غرق شده اند، دردی سهمگین به دلت می نشیند، و از زمین و زمان دلت می گیرد

میدانم تو هم دنبال تکیه گاه میگردی، دنبال جای راحت، میدانم که جای تو در این زمستان کرونازده اینجا نیست، میدانم کار و درآمد فراتر از توان توست،
میدانم که هیچ وقت کودکی و کودکی کردن را درک نکردی،
میدانم که روزهایی را که باید تنها دغدغه ات درس و مشق و بازی باشد، باید تمام روز را به هوای کسب درآمدی در این سرما بمانی…

اما یک چیز را فقط خودت میدانی و آن درد دلت است، دردی که آن را فقط در قلب کوچکت جا داده ای و هیچ کس را جز خدا محرم آن نمیدانی…

  • منبع خبر : طلیعه زاگرس